شاید یکی از غم انگیز ترین اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیاد قبل از اینکه به ایران سر بزنم. دلم می خواست ایران که رفتم برم دبیرستان و مطمئن بودم مثل همیشه اونجاست. دوست داشتم باهاش چاق سلامتی کنم بعد از مدت ها. اما بیماری بهش امون نداد. یکی از با شخصیت ترین و بزرگوار ترین آدم هایی بود که می شناختم، که بدون هیچ چشمداشتی سالها بود شغل معلمی رو برگزیده بود.
فکر کردم چون این اولین حادثه اینچنینی بوده برام انقدر سنگینه، ولی واقعا از بین تمام معلم ها برای ما چیز دیگه ای بود. فقط براش خوشحالم که سختی بیماریش دیگه تموم شد.
Mr. Saati
نوامبر 12, 2009 با nemidoonimاعتیاد
نوامبر 11, 2009 با nemidoonimاعتیاد به اینترنت رو شاید نشه اسمش رو اعتیاد گذاشت، ولی چیزی کم از اعتیاد به مواد نداره. دیشب مسیریاب اینترنت بیسیم خونه خراب شده بود و از همسایه ها هم کسی نبود که فی سبیل الله روی شبکه رمز نذاشته باشه.
اول که وارد فاز انکار شدم. انقدر با کامپیوتر ور رفتم تا باورم شد که اینترنت ندارم. بعد احساس پوچی بهم دست داد. ساعت هنوز 10 شب بود و تا 4 صبح که بیدارم هیچ کاری نمی تونستم بکنم. البته بعد از اینکه استرس و اضطراب کمرنگ شد کمی فکر کردم؛ هنوز می تونستم حموم برم و تلویزیون ببینم. آهنگ هم یه سری روی هارد دیسک داشتم. کار هم که به حمد الله همیشه حاضر و آماده هست روی کامپیوتر.
هنوز هم باور نمی کنم که دیشب رو بدون اینترنت سر کردم و کار ها خوب پیش رفت. شاید علت اینکه به صاحبخونه اس-ام-اس نمی زنم که اینترنت رو شبونه درست کنه همین باشه.
رزومه کاری
نوامبر 10, 2009 با nemidoonimاین دختره، صندوق دار فروشگاه سر کوچه مون رو میگم، از اون روزی که سر اشتباهی که کرده بود دعواش کردم، دیگه ول کن نیست. کلید کرده رو ما. اگه سه چهار بار بود باز می گفتم شاید اشتباه می کنم. اما دیگه مطمئن شدم که یه چیزیش میشه. این دفعه دیگه از دیوونه بازیش خنده ام گرفته بود. فکر کنم همکاراش هم می دونن چی به چیه.
شیطونه رفته تو جلدم که اینبار که رفتم خرید بهش بگم بریم بیرون. فوقش اینه که بعد یه مدتی باید برم از یه فروشگاه دیگه خرید کنم از اون به بعد! ولی با توجه به *hit rate بالای صندوق دارا فکر می کنم برای رزومه بد نباشه کلا!
* اصطلاح علوم کامپیوتری: نرخ اصابت!
بازیکن بدبخت
نوامبر 9, 2009 با nemidoonimشاید مصاحبه برنامه نود با اون بازیکن نیجریایی رو دیده باشید که بنده خدا گریه می کنه که پدرم فوت کرده، اما سه ساله پام توی ایران گیره نمی ذارن برم. و فقط از مسئولا می خواد که پول بلیطش رو بدن و بذارن فرار کنه. دلم براش سوخت. ولی خوب خودش هم اشتباه استراتژیک بدی کرده؛ وقتی خیلی از مردم خود ایران فقط و فقط می خوان از اونجا فرار کنن، آدم نباید با پای خودش بره اونجا.
یه معلم دبیرستان داشتیم که باهاش رفیق شده بودم حسابی. بعد از چند سال دیدمش و ازم پرسید چه خبر. من هم شروع کردم به تعریف کردن از آخرین اخبار مدرسه. بعد از مدتی حرفم رو قطع کرد و گفت: البته من دیگه اونجا نیستم و خیلی برام مهم نیست، منظورم با خودت بود. حالا می فهمم چرا ممکنه مساله ای برای آدم اهمیتی نداشته باشه. این رو گفتم شاید قبل از پیشداوری به درد بخوره.
سحر گاهانه
نوامبر 7, 2009 با nemidoonimوقتی بعد از نوشیدن خوابت نبره، ممکنه بشینی چنین چیز سبکی رو به هم ببافی:
شبی را یاد دارم به ایام شباب، که شهوت غالب و نفس طالب بر من مستولی گشته، لیک روا نمی داشتم در ز یاران تر نمایم. چنان که دست بر باده بردیم و سیر خوردیم، مشاعر خود باختیم و شبی یاد ماندنی ساختیم.
شعر:
چه خوش گفت ساقی به یاران خویش
چو سگ مست از شرابم شدید
بدارید دست از شراب پیش از آنک
دری خشک ز یاران خود بر درید
پ.ن: کلیه اتفاقات این پست جنبه خیالی دارد. از تفسیر های نادرست بپرهیزید که هفتاد و دو مفسده به همراه دارد!
فصل اپلای
نوامبر 6, 2009 با nemidoonimدوباره فصل اپلای کردن برای دانشگاه ها فرا رسید. الان که دیگه می دونم چی به چیه، تازه می فهمم که چقدر قبلا کارای پرت می کردم، چقدر بیخودی وقت و پول به هدر دادم. در حالی که خیلی از دانشگاه ها اصلا ارزش اپلای کردن نداشتن.
خیلی خوشحالم که برای فوق لیسانس پذیرش گرفتم نه دکترا، وگرنه تا چند سال دیگه تو گندهایی که زده بودم پام گیر بود. در هر حال الان همه چیز خیلی با آرامش و در عین حال سرعت خیلی بالا جلو میره. با اینکه هیچ فایده ای نداره در عمل، ولی اگه دعایی آرزویی چیزی بکنید برای سلامتی خودتون هم خوبه
قدرت عشق یا عشق قدرت
نوامبر 3, 2009 با nemidoonimاستاد عزیز بعد عمری سر و کله زدن با پایگاه داده ها، سر پیری به سرش زده ضمن سرک کشیدن به موضوعی جدید، در نوع خود چهره سرشناسی هم باشه. این قصه که سر درازی هم داره، از یکی دو سال قبل از اینکه سر و کله من پیدا بشه سر گرفته بوده و انگاراستاد سر بزنگاه بنده رو بعنوان سرباز پیاده نظام این پروژه در نظر گرفته. من هم که سر سوزنی از سر گنده زیر لحاف خبر نداشتم با سر رفتم توش!
جدا از شوخی، ایشون یه گروه مطالعاتی برای خودش راه انداخته و ما رو کرده شهردارش (اگه قضیه شیره و روباهه و شهردار شدن گرگ رو نشنیدین حتما دنبالش بگردید!). هر روز هم یه چیزی به اینور و اونور گروه اضافه می کنه. یه روز یه سایت می خواد از من. یه روز یه گروه گوگل می خواد. یه بار میگه هر جلسه باید دو تا مساله مطرح بشه به جای یکی. این دفعه اومده میگه حرفایی که زده میشه رو تو دو سه صفحه بنویس بذار تو یه آرشیو مخفی. ما هم اگه روزیمون دستش نبود میزدیم زیر همه چیز ها، به هر حال همین مساله مواجب دانشجوییه که باعث عشق دانشجو-استادی میشه، اون هم از نوع مازوخیسم/سادیسمی!
قند پارسی
نوامبر 2, 2009 با nemidoonimبرام خیلی جالبه، تعداد زیادی آدم دور و بر خودم می بینم که به زبان فارسی خیلی علاقه دارند. بعضی ها که رسما کلاس هم میرن و می تونن شکسته صحبت هم بکنند. از هر کی فارسی یاد میگیره می پرسم چرا به فارسی علاقه مند شدی، جواب ها خیلی جالب تر از خود قضیه هستند: دوست دخترم ایرانیه. با ایرانی ها خیلی خوش میگذره. تو دانشکده همه ایرانی هستند و احساس تنهایی می کنم. چون به شمشیر هایی که توی ایران ساخته می شده علاقه دارم. چون توی فارسی “خ” هست و از تلفظش خوشم میاد و …
شما هم هالویین؟
نوامبر 1, 2009 با nemidoonimدر شب آخر ماه اکتبر، که غربی ها هالوئین خوانندش، مرسومه که قصه های ترسناک تعریف کنند، ولی چون من قصه ترسناک بلد نیستم یه ماجرای تهوع آور تعریف می کنم به جاش.
امروز بعد از دو سه هفته بالاخره مجبور شدم برم ظرف ها رو بشورم. فردا همخونه ایم داره از ایران بر میگرده و دیگه توی در قابلمه ها هم غذا خورده بودم و عملا ظرف تمیزی وجود نداشت. من امروز فهمدیم سینک ظرفشویی ما دقیفا مثل روده آدم عمل می کنه. یعنی حداقل ته مونده های غذا رو که خیلی خوب تبدیل کرده بود به محصولات روده بزرگه! از کهنه بچه عوض کردن بد تر نبود، ولی تا حالا نشده بود موقع ظرف شستن عق بزنم!
پ.ن: امشب به لطف دوستان ایرانی، جایزه اول لباس هالویین رو تو جشن دانشگاه بردم. لباسم هیپی، تو مایه های جان لنون بود!
شیطون بلا
اکتبر 28, 2009 با nemidoonimیه سخنرانی دیدم که می گفت آدم هایی که در استفاده از لذت های زودگذر یا موفقیت های جزیی عجله نمی کنند، در کل موفق تر هستند. در فرهنگ عوام هم که میگن عجله کار شیطونه. نمی دونم چرا تو کتم نمیره!
یاد برادر اون داماده میافتم که شب عروسی واستاده بوده دم حجله. بهش میگن چرا اون بغل واستادی، زشته! میگه بابام گفته بعد داداشت دیگه نوبت توئه! حالا این هم شده حکایت آدم های عجول مثل من.
پ.ن: امروز جوگیر شدم برای اولین بار یه کتاب از طریق اینترنت خریدم. با اینکه پول پست از پول خود کتابه بیشتر شد، دو سه هفته ای دستم تو حناست تا برسه!