چند وقت پیش تلویزیون کابلی ما رو به خاطر اینکه انشعاب غیر قانونی از طبقه بالا گرفته بودیم قطع کردند و این صاحبخونه پولدوست ما برای اینکه پول بیشتر نده یه جورایی گفت که باید خودمون پول تلویزیون بدیم. من هم نامردی نکردم، همون روز یه آگهی اجاره مبل توی هال رو (برای المپیک زمستونی) گذاشتم توی اینترنت که ماتحت صابخونه فوق الذکر رو سوزونده باشم.
توی مدت یک هفته، تنها ای-میلی که دریافت کردیم مربوط به یک مرد 37 ساله بود که گفته بود باید با مست کردن و مصرف مواد مخدرش کاری نداشته باشیم و تاکید کرده بود که پول زیادی هم نداره! اما امروز شانسمون زد و یک دختر جوون آلمانی جواب ای-میل رو داد. گفت دانشجوی تربیت بدنی هست (و لابد تربیت رو از بدن خودش شروع کرده) و می خواد دو هفته اینجا بمونه. گفته بود که دوست داره با دانشجو های کانادایی همخونه بشه که چیزهای جدید یاد بگیره.
من البته نزدم توی ذوقش که بگم کانادایی نیستیم، ولی همین که آخر جوابی که بهش دادم اسمم رو نوشتم کافی بود تا دوست آلمانی نژاد پرستمون قید اجاره خیلی ارزون مبل ما رو بزنه و دیگه جواب سلام ما رو هم نده! اصلا به درک، خیلی هم دلش می خواست!
آش با جاش
9 02 2010دیدگاهها : 2 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
هجرت نامه (۳)
3 02 2010دفعه قبلی که استادم پا شد رفت، یه مشاعره حسابی راه انداختیم (اینجا)، اما این دفعه چون صرفا بی خوابی زده بود به کله ام یه قصیده مختصری سر هم کردم براش.
یارا تو ز ما گو که چه دیدی رفتی
وز شکوه گران گو چه شنیدی رفتی
لطف از سر نوکران خود بر چیدی
چشم از همه چاکران بریدی رفتی
دیدی تو ولی از غم هجران اشکی
بارید چو از چشم مریدی رفتی
کردی تو نظر گر دگران را چندی
احوال چو من را نرسیدی رفتی
هر چند که پولم به کفایت ندهی
آفتابه لگن ها که خریدی رفتی!
انگار که مشکلات دانشجو را
هرگز نشنیدی و ندیدی رفتی
اول تو نمودی در باغی سرسبز
بعداً تو چو ماتحت دریدی رفتی
گویی به طنابت ته چاهی رفتم
در چاه ز کف تا لبه ریدی رفتی!
دیدگاهها : 4 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
المپیک زمستانی
2 02 2010با اینکه اصلا هوا سرد نیست و به زور چـس مثقال بارونی که میاد می فهمیم زمستونه، اما یکی دو هفته دیگه المپیک زمستونی شروع میشه اینجا. از یک سال پیش که همه در و دیوار پر شده بود از تبلیغات مربوط به المپیک، الان که دیگه کل شهر رو احاطه کرده.
ما هم برای اینکه سهمی داشته باشیم در این امر، گشتیم و ارزون ترین بلیط ممکن رو خریدیم که خیر سرمون توی المپیک بوده باشیم و به قول معروف سـک سـکی کرده باشیم. البته بلیط های المپیک چون با بودجه دانشجویی هیچ تعارفی نداشتند، مجبور شدم مراسم افتتاحیه پارالمپیک رو بگیرم.
پ.ن: امروز مستخدم (احتمالا) فیلیپینی دانشکده مون اومد جلو بهم به زبون فارسی گفت “سلام، چطوری؟”. فکر کنم بعد از اون قضیه مدیریت جهان و این ها که حرفش شده بود، دیگه همه دارن فارسی یاد می گیرن!
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
ضعف الغدد
28 01 2010اساتید عزیز هورمون های مقاله ای خونشون زده بالا و افتادن به جون مقاله و من و به صورت جمعی دارن ترتیب همه رو میدن! واکنش طبیعی بدن به نزدیک شدن به تاریخ سر رسید یک کنفرانس، ترشح هورمون هایی در خون است که ضربان قلب و سرعت تنفس رو افزایش داده، باعث آزاد شدن قند از کبد شده، مردمک چشم رو گشاد و بقیه سوراخ ها رو تنگ می کنه. منتها باید یه آزمایش خون بدم ببینم چرا بقیه هورمون ها حق این یکی هورمون رو خورده اند!
دیشب یه برنامه شب شعر و موسیقی بود. من که می خواستم برنامه رو برم و حوصله کار هم نداشتم، بخشی از مقاله که با من بود رو به صورت خیلی مختصر و نه چندان مفید نوشتم و فرستادم برای استاد. ایشون ساعت یک شب ای-میل زد که یه خورده مفصل تر بنویس. من که جواب دیگه ای نداشتم، گفتم نگران کم اومدن جا توی مقاله برای مباحث دیگه هستم! در جواب فرمودند تو خیال کردی هر چی بنویسی من بر میدارم کپی/پیست می کنم توی مقاله؟! تو بشین تا می تونی به هم بباف، فوقش من خلاصه حرف هات رو بر میدارم. حالا به خاطر فوریت به وجود اومده برای انجام کار، طبق معمول تصمیم گرفتم بیام وبلاگ نویسی…
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
چیز خوری
26 01 2010یه یارو میره بقالی ٥٠ تا تک تومنی میده به بقاله میگه آقا بهم پنیر لیقوان بده. بقاله یه نگاه عاقل اندر سفیهی به یارو می کنه و برای اینکه دلش رو نشکونه با نوک چاقو یه خورده پنیر می ذاره کف دستش. طرف پنیر رو در جا می خوره و میگه خوشمزه است، از همین برام بکش! حالا این هم شده حکایت پنیر خوری ما با وسع مالی دانشجویی که داریم.
چند وقتیه کرم امتحان کردن پنیر های مختلف افتاده توی تنم. از وقتی یه جا خوندم خوردن پنیر چرب توی صبحونه باعث میشه تا شب آت و آشغال کمتر بخورم، دیگه هر بار که میرم خرید، میرم سراغ قفسه پنیر ها. انواع و اقسام پنیر ها رو توی بسته بندی های شهوت انگیز جوری کنار هم چیده اند که فکر می کنی بابا بزرگ نل همین الان از بالای کوه های آلپ آورده پایین. هر کدومشون هم بوی خاص خودش رو داره. از بوی زباله و جوراب که بگذریم، نوع فاضلابیش طعم خاصی رو از همون کله سحر توی دهن آدم باقی میذاره. تا الان قرار نبود غر بزنم، اما این آخری دیگه خیلی ناجور بود. بوی تند محصولات انسانی مردونه. با اینکه اصلا احساس خوبی نداره،ولی دماغم رو میگیرم، یه تیکه اش رو میندازم بالا و به این فکر می کنم که سرشار از پروتئینه!
دیدگاهها : 3 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
تبعیض اتوبوسی
23 01 2010با اومدن تاریکی شب و گذر از نیمه شب، اتوبوس های عادی به پارکینگ های خود می خزند و به جاش اتوبوس های انگشت شمار شبانگاهی سر و کله شون پیدا میشه. این اتوبوس ها هر نیم ساعت یکبار از هر ایستگاهی رد میشن و برای همین مسیر ٢٠ دقیقه ای دانشگاه تا خونه برای من ممکنه بیش از یکساعت طول بکشه.
بعضی از راننده ها خارج از برنامه، همینطوری که به سمت پارکینگ میرن، ممکنه مرامی مسافر های بدبختی که توی ایستگاه ها خشکشون زده رو سوار کنند. البته مثل خیلی چیز های دیگه همیشه پای یک زن در میونه! یا راننده خودش زنه و لابد دل رحم، یا قاطی مسافرها چند تایی خانوم خوش سیرت و خوش اخلاق (با هیکل جنیفر لوپزی) وجود داره که باعث میشه راننده مرد بزنه رو ترمز.
من و هم خونه ایم وقتی به تنهایی توی یک ایستگاه منتظر اتوبوس بودیم این پدیده رو امتحان کردیم. هر بار که اتوبوسی رد میشد مثل مادر مرده ها گردن کج می کردیم که مگر آه سرد ما در دل آهنین راننده رخنه کنه، اما دریغ از نیم نگاهی به مسافران بارون زده. با اینکه آخرش تونستیم یک پیرمرد باحال رو تور کنیم، ولی به شدت معتقدم تبعیض نژادی اتوبوس ها در مورد سیاهپوست ها، جای خودش رو به تبعیض جنسیتی داده.
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
الاکلنگ
22 01 2010همیشه همینطوریه. یه مدت انقدر تنبل میشم که با بولدوزر هم نمیشه من رو کشوند پای کار. یه مدت هم انقدر انگیزه کار دارم که مثل بولدوزر کار می کنم. مشکل هم اینه که بین این دو تا نوسان می کنه آدم، انگار نمیشه همیشه حد وسط رو نگه داشت.
پ.ن: هر چند تغییر دکوراسیون عملی است به شدت دخترونه، غرور رو زیر پا گذاشته، ریخت و قیافه وبلاگ رو به کلی عوض کردم، منتها از یه قالب رایج استفاده کردم که اصولا هر ننه قمری ممکن بود استفاده کنه! اگه نظر مثبتی دارید خوشحال میشم بشنوم!
دیدگاهها : 11 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
موش مودار
19 01 2010این بچه های آزمایشگاه “رابطه انسان و کامپیوتر” هر چند وقت یکبار آگهی می زنند که به چند نفر موش آزمایشگاهی احتیاج داریم. من معمولا بیشترش رو میرم. یه فرم رضایت نامه پر می کنی، چهار بار رو صفحه های عجیب غریب کلیک می کنی یا با صفحه کلید ور میری و این حرفها، آخرش هم یه پول مختصری میذارن کف دستت که بخشی از خرج تفریح آخر هفته رو تامین می کنه.
این بار که رفتم قرار بود تاثیر موسیقی رو روی انسان بررسی کنند. اولش بهم رضایت نامه رو داد و من هم که می دونستم فرمالیته است بدون نگاه کردن امضا کردم. بهم گفت این رو بخون ها، خیلی مهمه! گفتم ما قبولت داریم، حالا کجا باید کلیک کنم؟ گفت کور خوندی! ورداشت 8-7 تا سنسور مختلف رو توی تمام سوراخ سمبه های پیدا و پنهان بدنم فرو کرد و کلی سیم وصل کرد به سر و کله ام.
وقتی همه سنسور ها رو وصل کرد، گفت این سنسور آخری رو هم باید با چسب بزنی به سینه ات. همین که پیرهن رو کنار زدم و چشمه ای از تمدن سرشار ایرانی رو براش ریختم بیرون، آه سردی کشید و گفت میدونم با این وضعیتی که تو داری برای کندن چسب چه زجری خواهی کشید.
البته به این بدی هم نبود. نیم ساعت برام آهنگ های مختلف رو پخش کرد و دو زار گذاشت کف دستم و گفت خداحافظ شما، فقط خواهشا چسب رو جلوی من از سینه ات نکن که دلم غش و ضعف نره!
دیدگاهها : 5 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
سن شناسی
17 01 2010یه پسر چینی با عینک ته استکانی، یک سیبیل نازک و دندونای نامرتب که در حالت عادی از لبش میزد بیرون، یه چند روزی بود که میومد توی آزمایشگاه و می نشست پشت کامپیوتر بغلی من. چند روز پیش صاحب کامپیوتر اومد و با لحن حق به جانبی به زور از اونجا بلندش کرد.
دیروز هم یکی از دوستام اومده بود آزمایشگاه که بعد از مدت ها با دوستای ایرانیش خوش و بش کرده باشه. ما همونطوری که اون پسره داشت خودش رو با امور تحقیقاتی خفه می کرد بلند می گفتیم و می خندیدیم. پسره که می خواست از آزمایشگاه بره بیرون باید از بین ما دو تا رد می شد. برای همین به طرز خنده داری خم شد که خط بین چشم های ما رو قطع نکرده باشه، من که این صحنه رو دیدم بی اختیار زدم زیر خنده.
توی جلسه مشترک بین اعضای آزمایشگاه اون پسره هم اومده بود، زمانی که نوبتش شد حرف بزنه گفت من دکتر فلانی هستم استاد دانشگاه مانیتوبا. ضمن اینکه دهن من از تعجب باز مونده بود، باز هم ایمان آوردم به این حرف که چینی ها به لحاظ قیافه یا خیلی جوون نشون میدن یا در حال مرگ!
دیدگاهها : 3 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
تی.ای گری
13 01 2010کار من به عنوان دستیار استاد در ترم جدید شروع شد، ولی اینبار خوشبختانه فقط ٦ ساعت در هفته باید کهنه دانشجو بشورم. زرنگی کردم یه دونه آزمایشگاه گرفتم، یه دونه کلاس حل تمرین، چون برای هر کدوم هفته ای یک ساعت وقت آماده سازی می گیرم، در حالی که قبلا دو ترم دستیار این درس بودم و همه اش رو فوت آب هستم!
دانشجو های درس رو هم این هفته دیدم، یکی از یکی تعطیل تر. خوشبختانه هیچ ایرانی هم توی کلاس ندارم که بخواد از ایرانی بودن من سو استفاده کنه و مثل دوالپا قبل امتحان ها و تمرین ها بیخ خر من آویزون بشه. با وجود درسی هم که این ترم گرفتم باید یواش یواش سنجد بخورم و ماتحت رو هم بکشم که هنوز استاد عزیز برای پذیرش دکتراهای سال بعد تصمیم گیری نکرده.
پ.ن: خواستم یه خورده ریخت و قیافه وبلاگ رو عوض کنم، دیدم بیشتر دوستان از گوگل ریدر استفاده می کنن و سالی یکبار هم قدم رنجه نمی کنند، به کل بیخیالش شدم.
دیدگاهها : 8 دیدگاه »
دستهها : Uncategorized
SocialVibe