1. تاخیر طولانی که در نوشتن مطلب داشتم به خاطر درگیری های مربوط به فارغی و اثاث کشی و این صحبت ها بود و کالیبر بالای آقا دایی هم بی تاثیر نبود! به هر حال تغییرات اساسی که توی زندگی ایجاد میشه، معمولا ذهن آدم مشغول مسائل مهمتری مثل پر کردن خلا اهداف کوتاه مدت و اینجور چیزهاست.
2. به یه دختر نیمچه فمینیست اروپایی که اومده بود خونه ام یه جارو دادم گفتم برو کف خونه رو برق بنداز. چند تا لیچار دیگه هم در کنارش به صورت شوخی بار کردم که بی جذبه هم نبوده باشم. بهش برخورد و گفت مگه خودت از فلان فامیلتون که به نظر چنین آدمیه شاکی نیستی، حالا چرا خودت مثل یکی از همون آدم ها حرف می زنی؟! من در همون لحظه متنبه شدم. تحول خاصی در من به وجود اومد و بهش گفتم من دیگه از این روز هیچوقت از اون فامیلمون شاکی نخواهم بود.
