حکایت آن ترک

10 03 2009

باز هم بی خوابی به سرم زد و گفتم طبع آزمایی کرده باشم:

شنیدستی که ترکی پیر و دانا / جدل می کرد با آن مرد ترسا
چو از گفتار و منطق باز ماندند / بنا بر فحش و فحاشی نهادند
مسیحی چون صلیبی بر کف آورد / به سویش نعره ای لرزان بر آورد:
«صلیبم را ز سر تا حد غایت / حوالت می کنم بر لای پایت!»
چو ترک این را شنید از جا به در شد / دمی آنگه تفکر کرد با خود
بگفتا: «این نمازم را کنون من / به ماتحتت برم بی آب و روغن!»
چو ترسا این شنید از ترک عاقل / به حیرت شد فرو چون خر که در گل
مسیحی را ولی در جهل نگذاشت / از این راز شگرف، او پرده برداشت
بگفتا تو نمی دانی که چون است؟ / نمازم چون که بر دینم «ستون» است!


کارها

Information

9 responses

10 03 2009
شادی

ahsant….bah bah

10 03 2009
آتنا

:)))))))))))
بسی نشاط رفت

10 03 2009
امیر

(((((((((((((((((:
هیچی نمیشه بهت گفت…

10 03 2009
سینا

زیبا

10 03 2009
nemidoonim

لطف دارید

11 03 2009
پوريا

سلام وبلاگت رو تصادفي پيدا كردم ولي يك نفس تا روز اول آرشيو را خواندم. من هم وبلاگي دارم و اميدي به مهاجرت ونكوور.
بهم سر بزن و اگه حال كردي نظري؛ چيزي.
به هر حال تو در منطقه اي و ما تو باقاليا.

13 03 2009
شملك

ايول خيلي باحال بود

14 03 2009
بدنویس

ایول
خیلی باحال بود

24 03 2009
مهرداد

احسنت🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: