ویار

13 08 2009

این صاحبخونه ما نصفه شبی همخونه ای من رو تو حیاط دیده بود گفته بود پا شید بیاید فوتبال دستی بزنیم. ما هم تو این هوای خنک کاپشن رو تن کردیم رفتیم که بازی کنیم، اما همون طور که شما هم تا حالا متوجه شدید صاحبخونه داشت علف می کشید و بدجوری نشعه بود. بعد به جای اینکه بازی کنیم، زیر بارون واستادیم و مثل رادیو برامون از تاریخ مسیحیت و فلسفه خلقت و تکامل و از اینجور چیز ها گفت. رفیقش هم بعد از چهار سال زندگی تو عربستان اومده بود پیش ما و هی با لهجه غلیظ عربی ایشالا و ماشالا می کرد. علفشون که تموم شد ودکا رو شروع کردند و من هنوز نمی دونم چطوری شد که با اون وضعیت تو فوتبال دستی از ما بردن! خلاصه با اینکه دو ساعت وقت مفید روزانه ام به گپ زدن و شوخی کردن گذشت اما راضی هستم. راضی هستم که می بینم میشه وقتی چهل ساله هستی همین قدر بیخیال دنیا باشی و از زندگی ات لذت ببری.


کارها

Information

3 responses

14 08 2009
ارس

و من هنوز نمی دونم چطوری شد که با اون وضعیت تو فوتبال دستی از ما بردن! خلاصه با اینکه دو ساعت وقت مفید روزانه ام به گپ زدن و شوخی کردن گذشت اما راضی هستم. راضی هستم که می بینم میشه وقتی چهل ساله هستی همین قدر بیخیال دنیا باشی و از زندگی ات لذت ببری.

خوب بود ، مرسی پویا جان!

14 08 2009
زهرا

خوب همون دیگه علفش خوب بوده بابا! معلومه باید ببره! کسی برنده است که دلش خوشه نه اونی که هوشیاره!

18 09 2009
حامد

«همین قدر بیخیال دنیا باشی و از زندگی ات لذت ببری.»: کاری که فکرکنم من در 50 سالگی هم نتونم کنم!😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: