مغز استخوان

19 11 2009

امروز اگه بند بند وجودم مثل موقع قیامت لب وا می کردن و حرف می زدن، اول از همه مغز استخونم شکایت می کرد که چرا صبح که میومدی بیرون وضع هوا رو نگاه نکردی که من یخ نزنم! من هم می گفتم، به پیر، به پیغمبر، نگاه کردم، خیلی سرد نبود، اما دیگه کف دستمو بو نکرده بودم که چنان بادی میاد که سرما رو تا فیها خالدونم حس کنم!

پ.ن: یه جا وسوسه شدم یه دونه از این کلاه های پشمی که برای روی گوش هم یه چیزی مثل گوش سگ ازش آویزونه، خریدم. همون اول هم از نگاه های مردم باز خورد خوبی نگرفتم، اما مگه من تا حالا محل می ذاشتم که حالا بخوام بذارم؟!


کارها

Information

3 responses

21 11 2009
Ali D

والا به خدا :دی

21 11 2009
عباس

عجیبه، ظاهراً الان این جا از اون جا گرم تره!

پی نوشت: من دیروز یکی از نشنال خریدم، خیلی هم خوبه :پی

23 11 2009
Niousha B

e! baba sard nis ke!:D dar zemn, faghat dama ro nabas nega koni, feels like vase chie pa!:D

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: