که چی؟

6 12 2009

تا حالا هر کی می پرسید به چه چیزی اعتقاد داری و چرا اینجایی و کجا میری و از این دست سوالا، توی جواب می موندم. می گفتم حالا باید بعدا وقت بذارم تحقیق کنم، ببینم ادیان چی میگن، فیلسوف ها چی میگن و خودم چی برداشت می کنم. ولی همیشه پشت گوش می انداختم. اما حالا دیگه قضیه جدی شده. دیگه نمیشه همینطوری فقط تحصیل رو ادامه داد و به هیچی فکر نکرد. باید دونست که قراره تو زندگی ات چه غلطی بکنی.

مشکل اساسی اینه که علم می تونه تقریبا همه چیز رو توضیح بده. اینکه چطوری همه چیز از یک سری مولکول اولیه شروع شد و بعد از سال ها تکامل به وضعیت فعلی رسید. مقدار کمی که زیست شناسی و ریاضیات حالیم میشه، همه در جهت تقویت این ایده هستند. حتی میشه توضیح داد که کسانی که خودشون رو پیامبر اطلاق می کردند احتمالا آدم های خوبی بوده اند که اشتباه می کردند و توضیح اینکه چطوری میلیون ها انسان به این دین ها روی آوردند هم به لحاظ جامعه شناسی کار سختی نیست.

از طرفی، اینکه تو فقط تجسم مادی اطلاعاتی هستی که روی ژنومت نوشته شده و هدف اصلی زندگی ات (از دید ژن) فقط تکثیر خودشه، کمی آدم رو از زندگی سیر می کنه. البته این درست نیست که همیشه به پایین ترین سطوح نگاه کرد و مثلا اینکه از چه مولکول هایی ایجاد شدی نباید توی رابطه ات با دوستانت تاثیر داشته باشه. برای همین باید دنبال یک معنی (حتی مادی گرایانه)‌ برای زندگی گشت. موفقیت شغلی، پولدار شدن، تذهیب نفس، تغییر دنیا، گذاشتن میراث علمی یا فرهنگی، تحویل دادن فرزندانی مثل خودت به جامعه و … همه و همه می تونند اهدافی باشند که به زندگی معنی بدن، ولی وقتی بدونی که آخرش این ها فقط یک سری اهداف مجازی هستند که باهاشون سر خودت رو گول می زنی، کمی دچار یاس میشی. آخرش تنها چیزی که می تونی کاملا باورش داشته باشی، لذت های آنی هستند و بیخیالی…


کارها

Information

9 responses

6 12 2009
sina

یه پیشنهاد اینه که دوباره رفت و این آهنگ پدر و پسر رو گوش داد. و (صرفا به عنوان یه نمونه و اصلا نه به عنوان یه الگو) به زندگی خوانندش هم نگاه کرد. من حداقل فکر میکنم این آدم تا الانی که پنجاه و چندی سالشه فکر نمیکنه که آخرش این ها فقط یک سری اهداف مجازی هستند که باهاشون سر خودش رو گول می زنه . از زندگیش این مدت راضی بوده و فکر میکنم همین بسشه. (گفتم اصلا نمیخوام راجع به عقیدش حرف بزنم. صرفا نتیجه ایه که از این شیوه زندگیش گرفته)

6 12 2009
میم ح میم دال

من اصولا مطالعه نکرده ام این چیزهایی که میگی رو. اما اینکه آیا همه این چیزهایی که میگی از نظر علمی بدون اینکه مو لای درز هیچکدومشون بره قابل اثبات هستند یا نه رو نمیدونم. مثلا اون بخش جامعه شناسیش خب احتمالا اینطوری نیست. ممکنه بشه نظریات و توجیهاتی برای هرکدوم از نظریات ارائه داد. در مجموع من شخصا مساله رو به قول روحانی رانکوهی مثل دیتابیس میبینم که فیزیکال دیتابیس با لاجیکال دیتابیس متفاوت هست. رکوردی که در لایه فیزیکی با یک سری بایت روی دیسک ذخیره شده هیچ ایده ای نداره که در لایه بالاتر ممکنه جایی ایندکس شده باشه و به جایی دیگر از دیتابیس فارین کی داشته باشه و بخشی از یک ریلیشن باشه که خودش داره به عنوان بخشی از یک دنیای مفهومی ایفای نقش میکنه. حالا بالاخره یه چیزی باید باشه که این چیزا رو ذخیره کنه واسه آدما. درباره کت استیونس هم که در کامنت بالا بهش اشاره شده من نمیدونم. شخصا عقیده و تصمیمش رو خیلی شخصی میدونم و فکر میکنم اگر مسلمون نشده بود هم هنوز خیلی آدم شاخی بود و حالا راضی بود شاید.

6 12 2009
sina

دقیقا منظور منم همونطوری که تو کامنت اول گفتم همون شاخ بودنش بود. اگه مسلمونم نمیشد به احتمال زیاد یه چیزی دیگه میشد و حالا راضی بود احتمالا و من میتونستم کامنت اول رو بدون هیچگونه تغییری بنویسم.

6 12 2009
nemidoonim

در مورد کت استیونس حتما میرم مطالعه می کنم، مرسی.
خوب مساله به نظر من همینه که توی کدوم لایه ها بخوای دنیا رو ببینی. به نظر من خوب نیست فقط لایه های نزدیک به درک عوام رو در نظر گرفت. بالا و پایینشو بد نیست در نظر داشت. راجع به توجیه های علمی هم همچنان دارم مطالعه می کنم، اگر حتی مشکل منطقی هم داشته باشه جاییش، ولی خیلی آدم رو جذب می کنه لامصب!

6 12 2009
میم ح میم دال

لایه های بالاش لزوما به نظر من درک عوام نیست. لایه های بالاش بیشتر به شهود مربوط میشه. یه چیزایی توی همین مایه ها که میگن چشم دل و این حرفها. حالا اینقدر عرفانی هم نه حالا :دی
اینجور دغدغه ها به نظرم خیلی طبیعیه برای آدمهایی که تصمیم میگیرن مثل گوسفند زندگی نکنن. دگردیسی سهراب و فروغ به عنوان شاعر های معاصر برای خود من خیلی جالبه. هردوشون در دوره ای از زندگی با تاریکی شدیدی مواجه میشن. سهراب مثلا میگه نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است. بعد به صدای پای آب میرسه و میگه خدایی که در این نزدیکی است. آخرش هم دوباره با یک یاس ملایمی اما آمیخته با ایمان تموم میکنه. انگار به درک حقیقتی رسیده اما فهمیده که بازتاب خارجی اون در دنیا نمیتونه وجود داشته باشه. فروغ یکبار تا پای خودکشی میرسه شعر طغیان و اینا میگه که همشون هم البته خیلی زیبان. بعد به تولدی دیگر میرسه و آخرش باز مثل سهراب با «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» تموم میکنه. خیلی جالبه وقتی من اینها رو میذارم کنار یک کسی مثل جیمز هتفیلد (متالیکا) بعد میبینم اون هم توی آنفورگیون اول یه جورایی همه رو نابخشوده میبینه که اونطوری باشن که بهشون تحمیل شده. توی دومیش خیلی امیدواره و کلید و نوری پیدا میکنه برای خودش از جنس عشق. و توی سومیش دوباره یک جورایی همونطور مثل اون دوتای قبلی خودش رو اسیر سفر میبینه اما نه یک سفر لزوما بی معنی. من جنس این دغدغه تو رو بیش از اینکه علمی بدونم فلسفی میدونم. حالا شاید چون علم نقش و اعتبار زیادی در زندگیت داره این دغدغه فلسفی رو باهاش از زاویه علمی روبرو میشی. یه دوستی دارم به نام حامد سروش که نمیدونم میشناسیش یا نه. میگفت همه آدمهایی که فکر میکنن در زندگیشون یک موقع با این سوال مواجه میشن «که چی؟» میگفت این نقطه از زندگی آدم کاملا یک قله هست اما اگر زیاد توی قله بمونی یخ میزنی. خواسته یا ناخواسته باید ازش بیایی پایین. این لینک زیری هم اول یکی دیگه از آهنگای کت استیونس هست که من باهاش حال میکنم و در ادامه پدر و پسر رو هم میخونه:

6 12 2009
امیر

من خودم هنوز درست نکردم که واقعا هدف از زندگی چی میتونه باشه:
اگه از نظر کسی نگاه کنیم که فقط مادی گرایانه نگاه می کنه، زندگی هر چی باشه، از نظر من خیلی چرته، یه سری تکرار هست… حتی آگه آدمی وجود داشته باشه مثل نیوتن یا انیشتن که علم رو تکونی بزرگ دادند، یا امثال هیتلر، که کلی رو به کشتن دادن، یا یکی بیاد که بخواد کل دنیا جز 10 نفر رو نابود کنه، باز هم زندگی بی معنی هست، چون از بین رفتن ما، موندن ما یا هر چیز دیگه، یه سری تکرار هست.. خیلی توضیح کاملی ندادم، ولی نسبت به این قضیه خیلی فکر کردم و می کنم.. ولی برا من خیلی چیزا بی معنی شده…
اگه از نظر کسی هم که ماورا رو قبول داره نگاه کنیم، باز هم من الان نمی فهمم، که چی؟ بیای ثابت کنی که باید خوب بود؟ بیای لیاقتت رو ثابت کنی که بری تو یه دنیای ابدی دیگه همون جوری که این دنیا زندگی کردی زندگی کنی؟ خب هدفت از این کار چیه..
در هر حال هر چی هست، خیلی دارم به پوچی از مبنای هدف و انگیزه برا ادامه ی زندگی میرسم..
حتی اگه عاشق بودن و عشق رو هم در نظر بگیری، باز هم ایراداتی وارد میشه.. هر چند فعلا تنها چیزی رو که بهش رسیدم که به این زندگی مسخره می تونه معنایی بده همین عشق هست.. که احتمالا پیدا هم نشه

8 12 2009
sima

si have been thinking about it every now and then … obviously no concrete answer found
i just have some random ideas in my mind that might be pieces of a bigger puzzle .. i think that should be our approach to finding an answer to such a huge question… finding the small pieces of a puzzle rather than expecting ourselves to come up with the whole answer, all at once…

first what is the difference between a human being and any other being? like a horse
humans are capable of having greater thoughts and expressing them in more ways than horses but after all those expressions are the ones that we are calling repetitive chores
i feel like in this stage of human life that we are in (being just a consumer of almost all sorts of energy just like other beings and not being able to make any difference in the universe)  we are just meant to carry our genes and come up with better ones(!) just like horses so that maybe in next generations our descendants can find the answer….so we should just get creative in finding ways to waste our time and wait for future to come!

and another thought in my mind is that lets think of sth very simple, a 12 year old boy have a purpose from getting ripped and that is showing off in front of his guy friends and getting girls attention so by the time he gets to his purpose,either he is done … or .he is looking for his next purpose
what i mean is that even if human beings have a purpose it shouldn’t be just one … it should be a series of purposes …. cus when we reach a goal if we don’t set a new goal we are just done…. so maybe we have an infinite sires of purposes in life!
i am sure that makes everything simpler :)))

9 12 2009
nemidoonim

به محمد: بله اون دوستتون رو دورادور میشناسم. فکر می کنم این نظر شما (که تقریبا برگرفته از تفکرات نیچه است) چرایی بوجود اومدن سوال رو تبیین می کنه، به جای اینکه جوابی قانع کننده بده. به هر حال تلنگر هایی که به آدم می خوره کمک می کنه از اون قله بیاد پایین.

به امیر: آره خوب. حتی اگه به یقین بدونی که زندگی صرفا جنبه مادی داره، بدون احساسات و به اصطلاح عشق نمیشه زندگی لذت بخشی داشت.

به سیما: در مورد فکر اولت باید بگم بهتره به عنوان نوع آدم به خودمون با عزت نفس بیشتری نگاه کنیم. همینی که ما الان قدرت تفکرمون خیلی بالاتر از اسبه باید باعث بشه زندگیمون چیزی فراتر از اتلاف وقت باشه.
در مورد فکر دوم، مشکل زمانیه که توی یکی از این اهداف به قدری درگیر بمونی که بقیه اشون یادت بره و اگه بهش رسیدی دیگه نتونی چیز دیگه ای تصور کنی. توی همین مواقعه که آدم ها به احساس پوچی می رسن.

20 12 2009
8

باهات موافقم. منم همین مشکل رو دارم. اینکه علم همه چیز رو توضیح می ده.
من بی خیال این دنیا شدم. یکی دو سالیه درگیر اطلاعات جمع کردن درباره ی دنیایی شدم که روحا راجع بش حرف می زنن!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: