کارآگاه علوی

22 02 2010

همونطور که گفتم خانوم کِیتی بالاخره بهم زنگ زد و گفت دارم دوشنبه میام اونجا. بهش سپردم از دری وارد بشه که به واحد پایینی (خونه ما) ختم میشه و بیخودی نره زنگ صاحبخونه رو بزنه. میدونم اگه صاحبخونه بفهمه که داریم مبلمون رو اجاره میدیم از دستمون بدجور شاکی میشه.
گفته بود ساعت 11 صبح میاد. ساعت ده و نیم که شد یهو صاحبخونه زنگ زد. گفت لوله آب گرم خراب شده دارم با لوله کش میام خونه تون، نیم ساعت دیگه میرسم! پیش خودم گفتم تنها راه نجات اینه که وانمود کنم دوستمه و از قبل میشناختمش.
زنگ خونه رو زدن، کیتی بود. خوشحال شدم که زودتر اومده، همینطور که داشت خودش رو معرفی می کرد یهو سر و کله صاحبخونه هم پیدا شد. من هم برای اینکه کم نیارم یهو مثل پسرخاله اش شدم و کلی گرم گرفتم. همه که تو اومده بودن، کیتی شروع کرد بساطش رو باز کردن. دو سه بار بحث رو کشید به دادن پول که من هی می گفتم اصلا باشه بعدا و این حرفارو نداریم!
نیم ساعتی که کیتی توی خونه بود و صاحبخونه سرگرم آب گرم کن، مثل اسفند روی آتیش اینور اونور میشدم و هر حرفی که زده می شد رو ماسمالی می کردم تا نهایتا تونستم مساله رو با موفقیت به پایان ببرم؛ دختره دیگه داشت میرفت بیرون. برای حسن ختام برنامه، من هم گفتم صبر کن باهات بیام که راه رو راحت پیدا کنه و مجبور نشه برگرده.
همین که از خونه زدیم بیرون، ناخودآگاه نیش من تا بناگوش باز شد و لبخند پیروزی روی لبم نشست. همینطور که داشتم به خودم برای این فتح افتخار می کردم، ازش پرسیدم: خوب، راه رو که راحت پیدا کردی؟ گفت: راه رو که آره، ولی اولش اشتباهی رفتم زنگ بالا رو زدم گفتم برای اجاره مبلتون اومدم!


کارها

Information

7 responses

22 02 2010
تراموا

وای… مردم از خنده! :))

23 02 2010
آتورپات

:)) من مطمئنم یک روزی خدا خفت می‌کنه بابت این کارایی که با ما می‌کنی. نامرد یه ربع نفسم در نمی‌یاد انقدر خندیدم. من می‌گم اسم این‌جا رو عوض کن به یه‌چیزی مثل «داستان‌های پویا در کانادا یا چگونه از برف کانادایی کره تولید کنیم»!

23 02 2010
Ali D

بی ادبیه ها، ولی ریدی داداش! نمی دونم چرا هر چی اتفاق احمقانه ست واسه تو می افته!

23 02 2010
Portable Soul

مگه تو همینو نمی خواستی؟ که صاحب خونه بفهمه و زورش بگیره؟ به تلافی گرفتن تلویزیون. هان؟

23 02 2010
lamari

:)))) اون اسکلو بگو!

24 02 2010
شملک

خیلی باحال بود D:

1 03 2010
عباس

عاااااالی بود :)))))
ولی دلم سوخت به حالت! چقد آخه تو بدشانسی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: