سفرنامه (3)

25 05 2010

زمانی که ایران بودم روزها مثل برق و باد گذشت و اصلا نفهمیدم چطوری سه هفته تموم شد. خیلی سریع و سرپایی تونستم تعدادی از دوستان قدیمی رو ببینم و اگه نبود به خاطر همون عروسی که حرفش رفت، فک و فامیل دور رو هم نمی رسیدم ببینم. لیست بلند بالایی که درست کرده بودم از کارهایی که باید بکنم و جاهایی که باید برم هم خیلی به کار نیومد. ولی خوب، تونستم دست آخر یه مسافرت خیلی جمع و جور برم.

گفتم از بس اینجا دار و درخت دیدم دیگه حالم بد میشه برم سراغ جنگل، برای همین زد به سرم که برم توی شهرهای مرکزی ایران. توی یک تور قمصر، ابیانه، کاشان ثبت نام کردم، ولی به دلیل نرسیدن به حد نصاب، بدون اطلاع قبلی ملت رو گوسفندوار ریختن توی یک تور دیگه که فقط قمصر و ابیانه می رفت. لذت وافر بردیم از مناطق کویری و بعد از 14-13 ساعت مسافرت جاده ای توی یک مینی بوس، خسته و کوفته به شهر ـ به قول اون خواننده رپ – محرک تهران برگشتیم. (خداییش در زمینه خواهران درست میگه، با اینکه همه حجاب دارن، ولی بد جور روی قسمت های قابل رویت و قابل تجسم کار می کنن)

برای اینکه سر و ته قضیه رو هم بیارم، بشنوید از فرودگاه امام، موقع برگشتن. از گیت اول که رد شدیم، یه زوج خوشبخت قدیمی هم کنار من بودن. پیرمرد که معلوم بود از دست زمین و زمان شاکیه و فقط منتظره که سوپاپ بخارش رو باز کنن، بنا گذاشت به فحش دادن به یه سری مسئولین زنده و مرده. زنش که دید ممکنه هوا پس بشه، شروع کرد به آروم کردن پیرمرده که: آقا هنوز یه گیت دیگه مونده، بذار از اون که رد شدیم بگو! خلاصه کسی کاری به کار کسی نداشت و شهر امن و امان بود تا اینکه ما وارد هواپیما شدیم و رهسپار دیار هلند.

توی فرودگاه هلند نزدیک 12 ساعت باید علافی می کردم و چون ویزا هم نداشتم، نمی تونستم از فرودگاه بزنم بیرون و از نعمت های بشری آمستردام بهره مند بشم. از سر بیکاری رفتم توی کازینوی فرودگاه و از شانس خوبم پول خوبی برنده شدم! من هم که دلم نمیومد اون پول رو از کشورشون خارج کنم، قسم خوردم که همه اش رو همون جا خرج کنم. تا جایی که می شد از چشمه جوشان آب جوی مرغوب اروپایی غبار روح رو شستشو دادم و از اطعمه و اشربه با قیمت خون باباشون تناول کردم. دست آخر هر چی پول باقی مونده بود رو دادم به یه خانوم ماساژور که تا می تونه ماساژ بده! با اینکه به اندازه 10 دقیقه پول دادم، ولی نامردی نکرد و نزدیک یه ربع دل به کار داد که شاید کمی از احساس حماقت درونی من کاسته بشه.

وارد خاک کانادا که شدم، با افسرهای خوش برخورد کانادایی روبه رو شدم. معمولا آزارشون به مورچه هم نمی رسه، ولی به دلیل اینکه مشکلی توی ویزام بود، بردنم توی سالن رسیدگی ویژه! اول که یه سگ رو انداختن به جون وسایلم و بعد هم خانوم افسر در حالی که مدام معذرت خواهی می کرد، با چاقو افتاد به جون بسته ها و یکی یکی بازشون کرد. انگار نه انگار که چمدون رو با خون دل بستم . بعد از یک ساعت معطلی هم بهم گفت که اشتباه از سفارت کانادا بوده و من به خاک کانادا خوش اومدم.


کارها

Information

8 responses

25 05 2010
شیرين

:))
خب از هرچی دوست داری بنویس… یه جوری نوشتی که انگار مجبور بودی از سفرت بگی ولی خودت حوصله اش رو نداشتی!

25 05 2010
شیرين

کامنت من خورده شد یا صاحب بلاگ دیکتاتور شده، تاییدی کرده؟!
این
ت
س
ت
ه
.
.

25 05 2010
شیرين

بیحیا! :دی

25 05 2010
Abbas

این که 60 درصدش درباره سفر بود! از ایران بگو بیشتر!

25 05 2010
nemidoonim

خوب سفر نامه است دیگه D: ایران رو که خودمون بیست و چند سال توش بودیم میدونیم چه خبره p:

28 05 2010
عباس

آره ولی یعنی وقتی یه مدت نیستی توش و بعد می ری چیزایی رو نمی بینی که قبلاً نمی دیدی؟

28 05 2010
عباس

چه باحال این جا می شه پاسخ زد رو پاسخ همین طوری الی آخر.

28 05 2010
عباس

نه دیگه بیش از دو لول نمی شه پاسخ گذاشت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: